تبليغاتX
کیانا دختری از کهکشان

سلام!

 آخيش بلاخره امتحانامون تموم شد!!حالا ميتونم يه نفسي بکشم!! امتحاناي امسال واقعا نفس گير بود! طبق آخرين آمار براتون بگم که 70 درصد بچه ها امتحان فلسفه منطق رو افتادن و بيش از نيمي از دانش آموزاي کل پايه ي سال سوم امتحان ديني رو faild شدن!!! البته من خدا رو شکر با شب زنده داري هام!!!مجبور نيستم هيچ درسي رو تک ماده کنم
!! thanks God!!!
خوب حالا از روزاي آخر و شيطنت آخر سال براتون بگم که از تلفن پيش دانشگاهي  30 تا پيتزا و 20 تا ساندويچ به نام مدير مدرسه امون سفارش داديم و بد بخت فلک زده مجبور شد 40 هزاز تومن پول کنسلي بده!!! واااي خداااااااا بايد بودين و قيافشو ميديدين!!! اما آخرشم نفهميد که کار اکيپ ما بوده!!!
چند وقت پيش داشتم با يکي از دوستانم صحبت ميکردم بحث خاطرات مدرسه و اين چيزا شد اونم شروع کرد به تعريف کردن از شيطنت هاش!! دلتون نخواد 1 ساعت فقط دلمو گرفته بودم ميخنديدم!! بس که اين پسر شيطوووون و شره!! خاطراتش جالب و باحال بود به خاطر همين تصميم گرفتم تو وبلاگم  براتون بذارم.شما هم اگه خاطره ي جالبي از دوران تحصيلتون دارين برام نظر خصوصي بذارين تا با نام خودتون تو وبلاگم بدارم و اين جا بشه خاطره دوووني!!!
خوب حالا ميريم سراغ خاطره ي پرهام!!ااز زبون خودش براتون مينويسم:
سال سوم دبيرستان بوديم
از طرف مدرسه با بچه ها رفته بودیم توچال(چقدر این توچال خاطره سازه!!)...من و 5 تا دیگه از بچه ها از گروه جدا شدیم و قرار شد همه سر ساعت 12 برگردن
زمستون بود و همه جا یه دست سفید شده بود رفتیم یه گوشه ای پیدا کردیم و نشستیم هوا فوق العاده سرد بود  4-5 دقیقه گذشته بود که ییهو کاوه کوله اشو که اندازه ی کوهان شتر باد کرده بود!!! جلو آوورد و گفت: بچه ها یه چیزی آووردم بزنین روشن شین!!!
زیپ کوله ارو که باز کردیم 6-7 تا بطری مشروب پرید بیرون ..!! تو اون هوای سرد....همه وسوسه شدیم

خلاصه دلت نخواد شروع کردیم به خوردن!!نه به خودمون رحم کردیم نه به مشروبا!! ته همه شو در آووردیم....اما بگم از اون طرف قضیه!!!


یکی از اون بچه های آنتن ماهواره ی پاچه خوار و پاچه جو! دوربین شکاری آوورده بود و داده بود دست ناظم مدرسه مون!! و ناظم به صورت  کاملا زنده شاهد صحنه ی جرم بود!!!! ما هم از همه جا بیخبر مشغول کار خودمون بودیم!
موقع برگشتن ناظم همه بچه هار و صف کردو گفت به ما گزارش دادن چند نفر مشروب خوردن  (روش نشد بگه شاهد پخش مستقیم بوده!!) یه دفعه بین ما ولوله ای به پا شد که چی کار کنیم چه گلی به سرمون بگیریم!! ناظم جلو اومد و رو به ما کرد و گفت: بیاین جلو ها کننین!!!(که ببینه دهنمون بوی مشروب میده یا نه!!) همه کف کرده بودیم..انتظار این یکیو دیگه نداشتیم...فهمیدیم که کارمون تمومه  اولین نفر کاوه بود رفت جلو و گفت آقا کی گفته ما مشروب خوردیم؟

 ناظم: حرف نزن ها کن!!! بیچاره کاوه از ترس دست و پاش و گم کرده بود  ها کرد و ناظمم به شدت خودشو عقب کشید و فریاد زد: اخراج!!! بعد نوبت آیدین بود...اونم به همین ترتیب اخراااااااج!!! یه دفعه دیدم عرفان به پام میزده (من و عرفان ته صف بودیم) گفتم:چیه؟چی میخوای تو این هیرو ویری؟ گفت ببین پرهام من تو مدرسه پرونده دارم....اگه این بفهمه من مشروب خوردم..سرویییییسسسسس میشم...تورو خدا یه کاری بکن..
همون موقع نوبت من شد...رفتم جلو و خیلی جدی گفتم:آقا من مشروب نخوردم! گفت حرف نباشه ها کن! صورتم و بردم نزدیک صورتش و هه کردم(نفسم رو دادم تو!!!)

گفت: بهت میگم ها کن بچه! من دوباره نفسم  و دادم تو!!: دارم میکنم دیگه آقا!!و 4-3 بار دیگه نفسم و دادم تو!! ناظمه خونش به جوش اومده بود داد زد:
ده بهت میگم بده بیرون اون نفس لعنتیووووووووووووو
من که دیدم دیگه هیچ راه فراری نیست شروع کردم کولی بازی!! : یعنی چی؟کی گفته من مشروب خوردم؟غلط کرده هرکی گفته!! چرا تهمت میزنین؟  من شکایت میکنم یعنی چی این کارااااا!!!
شروع کردم داد و فریاد و دیوونه بازی...دستم و میبردم بالا میزدم تو صورت خودم
همه گرخیده بودن..آخر سر ناظم که دید من دارم خودمو سیاه و کبود میکنم گفت : خیلی خوب باشه باشه..همه برن سوار اتوبوس شن!! و اصلا یادش رفت از عزفان تست  الکل بگیره!!!

و این گونه بود که ما قصر در رفتیم و تا یه هفته که کاوه و بقیه بچه ها اخراج بودن و نمیومدن مدرسه بهشوم میخندیدیم!
خوب اینم از خاطره ی آقا پرهام !!!(گرچه من خودم با مشروب و مواد الکلی موافق نیستم و گذاشتن این خاطره در وبلاگم جنبه ی طنز داره نه اینکه بخوام تاییدش کنم!) البته این یکی از نمونه کارای این وروجکه!! طبق اون چیزایی که واسه من تعریف کرد یه گوله آتیش بوده!!!(پرهام چقدر  این شکلک بهت میاد!!) الان 24 سالشه و به قول خودش بچه خوب و آروومی شده  اما من یکی که آروومی ازش ندیدم!! خودش میاد و نظرات وبلاگم و میخونه اگر پیغامی چیزی براش دارین تو قسمت نظرات بذارین 
در ضمن بازم میگم اگه کسی خاطره ی باحال داره برام نظر خصوصی بذاره تا با نام خودش up کنم

Have a nice time babyyyyys!! take careeeeee

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 13:20 توسط کیانا |

سلام من باز اومدم!

اول طرف صحبتم با این اقا پسرای شیطونه! مگه من نگفتم زیر ۱۸ سال پست قبلی رو نخونن؟چرا خوندین هاااااااااان؟؟؟ مگه نگفتم بد آموزی داره؟ حالا خوبه ماماناتون بیان من بیچاره رو لعن و نفرین کنن که چشم و گوش شما رو باز کردم؟؟؟ باورتون نمیشه(یعنی هنوز خودمم باورم نمیشه!) حدود ۱۴ تا پیغام خصوصی برام گذاشته بودن که پریود یعنی چی؟!!!!یه ناشناس پیام گذاشته بود:پریود چیه؟خوراکیه؟سرطانه؟یا یه نو مارکه؟؟؟اگه میشه بیشتر توضیح بدین!!! شرمده من رو از این یه مورد معاف کنین که اگه از این چیزا بنویسم از لعن و نفرین کل فک و فامیلتون همین امشب جام بهشت زهراس! تازه این مدیر بلاگفا تا همین الانشم خیلی لطف کرده و منت سر ما گذاشته که وبمو فیلتر نکرده!!!

حالا بنا به درخواست دوستان که خیلی به من لطف داشتن! میخوام قسمت سوم و آخر ماجراهای مدرسه رو براتون بگم:

اخراج سوم ـ مدرسه ی دوم! زیر ۱۸ ساله ها هم بخونن!!!

آذر ماه بود که وارد مدرسه ی جدید شدم. اوایل واقعا بچه ی خوبی شده بودم و آروم و ساکت یه گوشه میشستم و کاری به کار کسی نداشتم و سعی میکردم شیطنت های کم خطر تری بکنم(خیلی سخت بود!!) اما دلت نخواد ۲ ماه نگذشته بود که روز از نو روزی از نو!! من نه سیگاری هستم نه از سیگار خوشم میاد اما یه روز هوس کردیم تو مدرسه سیگار بکشیم! همین جوری تفننی! اول میخواستیم سیگار بخریم بیاریم اما من پیشنهاد کردم خودمون سیگار درست کنیم!(آخه یکی نیست به من بگه میمیری اگه از این پیشنهادا ندی؟) شب قبلش رفتم سر بساط قلیون داداشم و چند تیکه زغال و شیشه ی الکل رو  کش رفتم!!

زنگ نهار و نماز با ۴ تا از بچه ها رفتیم تو حیاط و نشستیم تو باغچه پشت درختا که کسی مارو نبینه! کاغذ A4 رو به قسمت های مساوی تقسیم کردیم و لوله شون کردیم و سر هر کدوم یه کوچولو زغال گذاشتیم و کاغذ رو روش بستیم. شیشه ی الکل رو باز کردم تا یه ذره بمالم سر سیگار ها که فائزه گفت احتیاجی نیست خطرناکه. اولین سیگار ابتکاری رو خودم کشیدم! وای که چقدر حال داد اما دودش خیلی غلیظ بود و آدمو به سرفه مینداخت  خلاصه تو هوای آزاد نشسته بودیم و با یه ژست های خاص و خنده داری سیگار میکشیدیم که یه دفعه بیتا بد جوری سرفه اش گرفت.. همه چیز در عرض ۵ ثانیه اتفاق افتاد.. فائزه بلند شد تا برای بیتا آب بیاره که پاش خورد به شیشه الکل و شیشه واژگون شد و در همون لحظه بهاره که میخواست سیگار دومشو روشن کنه کبریت از دستش افتاد و .... کل باغچه و درختش به آتیش کشیده شد و ما با جیغ و داد فرار کردیم!! ... وسط راه مدیر مدرسه و کادر دفتر که صدای جیغ و داد و شنیده بودن و حرم آتیش رو که لحظه به لحظه زیاد تر میشد دیده بودن به سمت حیاط دویدن و مچمون رو گرفتن......

اون روز همراه با صدای گریه ی دوستام که تو دفتر مدیر نشسته بودن(نمیدونم چرا گریم نمیومد! خیلی پر رو شده بودم! انگاری دلت نخواد به این وضع عادت کرده بودم!) صدای وق وق ماشین آتش نشانی هم میومد که داشت دست گل ما رو آب میداد!!!

اون روز مامان باباهای هممون اومدن مدرسه و بعد از عز و التماس های بچه ها و مامان باباها و امضا کردن ۲۰-۱۰ تا تعهد نامه مدیر مرحمت فرمود و بزرگی کرد و مارو فقط به مدت ۱ ماه اخراج کرد!!!

اون یه ماه به من یکی که خیلی خوش گذشت! نه درسی نه مدرسه ای!!همش توی نت بودم! اما الهی بمیرم واسه مامان بابام که چقدر با این اخراج ها از دست من نیم وجبی هرس خوردن! خدا از سر تقصیرات من بگذره! آمین!

یکی از دوستان خواسته بود که از وضعیت الانم بگم! عرضم به خدمت مبارکتون که از اونجایی که بابام تهدیدم کرد که اگه یک دفعه ی دیگه از مدرسه اخراج بشم دیگه نمیذاره ادامه تحصیل بدمو و داغ دانشگاه رفتن و رشته ی روانشناسی رو به دلم میذاره  به خاطر همین من امسال واقعا بچه ی خوبی شدم و شیطنت هام از تیکه انداختن سر کلاس ها تجاوز نکرد!

 

راستی تفلدم (تولدم!) مفارررررررررررررررک!( مبارک!)

Happy birth day to me

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:2 توسط کیانا |

سلام!

با قسمت دوم شیطونیام در خدمتتون هستم!

اخراج دوم-مدرسه ی اول!( فقط افراد بالای 18 سال بخونن!!)

یادمه تولد نرگس بود و بچه ها دلت نخواد یه تولد حسابی براش گرفته بودن... کف و سوت و قر کمر و اینا!!!

شیما و مریم وسط کلاس وایساده بودن به رقصیدن که ییهو اومدن سمت من که مظلومانه و خانمانه یه گوشه نشسته بودم و متن کارتی رو که میخواستم به نرگس بدم تنظیم میکردم؛ یه دفعه به خودم اومدم دیدم دارن یک صدا هوار میزنن:کیانا باید برقصه از هاشمی(ناظممون!)نترسه!!!

گفتم:بیخودی شلوغش نکنین!من با این مانتوی حاملگی نمیرقصم!!!(آخه مانتوهامونو انقده گشاد دوخته بودن که سه نفر دیگه توش جا میشدن!وقتی هم میپرسیدیم چرا؟میگفتن گناهه!زشته نامحرم برجستگیاتونو ببینه!)

خلاصه چشمتون روز بد نبینه! بچه ها ریختن سرم و مانتوی مدرسه رو از تنم کشیدن بیرون!!! تصور کن : من با تاپ صورتی و شلوار مشکی وسط کلاس وایسادم به رقصیدن! دلت نخواد جو گیر هم شده بودم و عربی و ایرانی و تانگو و سالسا رو درهم میرقصیدم!!!

10 دقیقه نگذشته بود که ییهو هاشمی مثل اجل معلق درو باز کردو پرید تو کلاس: این چه وضعشه درست کردین مگه اینجا کابارس؟(!!)مگه شما شعور ندارین مگه شما... با دیدن من تو اون وضع وسط کلاس زبونش بند اومد و سخنرانیش نصفه موند! چشم تو چشم هم دوخته بودیم...هر 2 متعجب و شک زده..صدا از هیچ کس در نمی اومد..انگار بچه ها هم وخامت اوضاع رو حس کرده بودن...نگاه هاشمی سر تا پامو بر انداز کرد و روی تاپ صورتی ام ثابت موند!و مثل دفعه ی قبل فریاد کشید:بیرروووووووون! اون روز دلت نخواد 10-20 تا امضا از من و مامان بابام(شانس آوردم عموم مسافرت بود!!!) گرفتن!!! و حدود 10-12 تا برگه ی تعهد هم امضا کردیم!!  (کلی معروف شده بودیما!!!)

این قضیه با یه تعهد خشک و خالی تموم شد آخه نمیتونست برای رقصیدن اخراجم کنه اما ماجرای بعدی باعث شد برای همیشه از مدرسه اخراج بشم! روز 3شنبه سوم آذر ماه بود؛ امتحان ریاضی داشتیم و هیچ کس هیچی نخونده بود معلم ریاضی مون خانم دلشاد بود که بهش میگفتیم گشاد!! از اون سانتی مانتالای فوت فوتی کیش کیشی بود که خط اوتوی مقنعه اش با درز باسنش موازی بود!! و تو هر حرف زدنش 5 تا ایش و اوش و قر و قمیش میومد!از اون ادمایی بود که هر روز یه شیشه اودکلن رو خودشون خالی میکنن و اگر یه مگس از شعاع 5 متری شون رد بشه 6 دفعه حموم میکنن!! اما خبر نداشت که چه خوابی براش دیدم!!

بچه ها همه دپ کرده بودن و یه گوشه کز کرده بودن و غصه ی امتحان ساعت بعد رو داشتن!با خودم گفتم این جوری نمیشه!باید یه فکری بکنم!همون موقع چشمم به سهیلا افتاد که یه بسته ی سفید رو تو جیبش چپونده بود و میخواست بره دستشویی!! ییهو یه فکری به سرم زد! نقشه ام رو با اکیپ 6 نفرمون در میون گذاشتم با استقبال پر شور بچه ها مواجه شدم!و سریع دست به کار شدیم!

سهیلا پریود بود! (آقا پسرهای مجترم و غیر محترم و نیمه محترم! خواهشن این تیکه رو سانسور کنن نخونن بد آموزی داره!از ما گفتن بود!)و همیشه در این جور مواقع یه بسته ی 20 تایی نوار بهداشتی با خودش میاورد که مبادا کم بیاره!(ماشالا چه غدد فعالی داره این دختر!!بزن به تخته چشم نخوره دختر مردم!!) یکی از نوار بهداشتی هاشو ازش گرفتیم و نرگس و آلاله رو هم فرستادم از امور تربیتی گواش قرمز کش برن و عملیات آغاز شد!!

 ستاره نوار بهداشتی رو نگه داشت و من دلت نخواد کل گواش قرمز رو روش خالی کردم!! وااای که چقدر اون روز خندیدیم! شده بود عین نسخه ی طبیعیش! یه نوار بهداشتی خونی غلیظ و فوق العاده حال به هم زن!! خوراااااااااااااک خود گشاد جونم شده بود!!! شاهکار هنریمون رو با دقت تو فایل مخصوص گشاد خانم جا سازی کردیم و همه مثل جوجوهای بیگناه سر جامون نشستیم تا اینکه حضرت عالی تشریفشون رو آوردن و کلاسمون رو به گه وجودشون مزین فرمودند!! خلاصه بگم که گشاد جان! یک راست رفت سر فایلش و دست کرد توش...وقتی دستش رو آورد بیرون آغشته به گواش قرمز جیگری بود !! بدبخت فلک زده 3-4 ثانیه مات و مبهوت مونده بود و بعد به دنبال منبع این فاجعه دوباره دستشو کرد تو فایل و این بار با یه نوار بهداشتی که چیلیک چیلیک ازش خون میچکید آورد بیرون! و همون موقع با یه جیغ بنفش درجا وسط کلاس غش کرد!! و ما از امتحان اون روز معاف شدیم!!!

این بار علاوه بر هاشمی؛مدیر و معاون و کل کادر مدرسه به کلاسمون هجوم آوردن!!یکی بادش میزد یکی آب قند تو حلقش میریخت یکی هم صحنه ی جرم رو بررسی میکرد و به دنبال عوامل جنایت (که سر دستشون من بودم!)میگشت و من تازه فهمیدم چه غلطی کردم! اما خوداییش اصلا پشیمون نبودم!!!آخه دلت نخواد خیلی حال داد!

اما از قدیم گفتن شاهنامه آخرش خوشه!!

هاشمی سر این جریان مثل سگ شده بود و به شدت از تمام بچه ها بازجویی کرد! دوستای خودم که لب از لب باز نکردن اما یکی از بچه مثبتای کلاس زیر فشار بازجویی شلوارشو خیس کرد و از ترس نمره انظباط منو لو داد....دوباره همون آش و همون کاسه...مامان بابام اومدن مدرسه ...اما این بار به جای 3 روز واسه ی همیشه اخراج شدم 

 اما خیالی نیست! چون درسم خوب بود به فاصله ی ۲ روز تو یه مدرسه دیگه ثبت نامم کردن که حالا بعدا براتون تعریف میکنم سر اونا هم چه بلاهایی آوردم!! منتظر پست بعدی باشین!

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 21:58 توسط کیانا |

 

سابقه ی 3 بار اخراج از مدرسه!(کاملا مستند!)

از قدیم و ندیم گفتن : فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!! امروز میخوام پرده از اسراری بر دارم که کل کتاب 101 راه برای ا‌ذیت کردن بزرگ ترها به پاش نمیرسه!! سال تحصیلی گذشته یعنی سال دوم دبیرستان  عجیب ترین دوران تحصیلی و یه جهنم واقعی برای مامان بابام بود!!خدا از سر تقصیرات من بگذره!!

همیشه همه میگفتن کیانا با اینکه دختر عاقلیه اما شیطنت از چشاش میباره! من هم که دوست داشتم مثل خانوما باهام رفتار بشه همیشه اعتراض میکردم و زیر بار شیطنت نمیرفتم! اما خداییش پارسال مجبور شدم به شیطنتم و اینکه بلای خانمان سوز مامان بابام شدم اعتراف کنم!!

اخراج اول-مدرسه ی اول R

دلت نخواد مدرسه ی R از اون مدرسه های خشک مذهبی بود که پدر آدمو در میارن(البته این دفعه برعکس بود و من پدر اونا رو در اوردم!به عبارتی یه کاری کردم که ناظممون به پهنای صورت از دست من اشک میریخت!) اواسط مهر ماه بود سر کلاس تاریخ ایران جهان نشسته بودم و مغزم داشت از اراجیف معلم میترکید  1 ساعت بود که داشت یه بند از ناصر الدین شاه و ایل و تبارش حرف میزد..

من بی اختیار شروع کردم به آرایش کردن اون بنده خدایی که عکسش صفحه اول قبل از مقدمه هست!(خودتون میدونین کی رو میگم!اما خداییش از قصد نبود!)اول از لبا شروع کردم و با یه قرمز خوش رنگ براش رژ مالیدم !!

بعد خطکار نقره ای(به جای حجم دهنده!!) رو برداشتم و یه صورت کاملا حرفه ای لبش رو قلوه ای و برجسته کردم(باور کن از لبای آنجلینا باحال تر شده بود!!!انگار که 6 دفعه رفته پروتز کرده!!)بعد هم با خطکار قرمز جیگری براش یه خط لب مامان کشیدم!!

بعد با مداد مشکی خط چشم و ریمل رو رو چشاش استاد کردم!مژه هاش انقده خوشگل شده بود انگاری فر مژه ی شش ماهه کرده!(خدا از سر تقصیرات من بگذره!)

بعد  دلت نخواد شروع کردم با پاستل گچی کرم-قهوه ای براش پنکیک زدم!و برنزه ی شکلاتیش کردم! در آخر هم یه رز گونه ی صورتی در امتداد گونه اش مالیدم!شده بود خود خانم؛جنیفر لوپز!!البته اگر از ریش هاش صرف نظر کنی!!(خداییش اصلا هواسم نبود عکس کی رو دارم اینجوری میکنم !!فقط میخواستم سرگرم شم که سریع تر کلاس تموم بشه!)

همون موقع بود که ناظممون وارد کلاس شد تا خبر مرگش بگه زنگ خورده(از شانس گند من سیسنم زنگ مدرسه اون روز خراب شده بود)خلاصه من هم ردیف جلو نشسته بودم و ناظم تا وارد کلاس شد چشمش به شاهکار من افتاد و نزدیک بود که پس بیافته!چشاش 4 تا شدبعد مثل آفتاب پرست رنگ عوض کرد!اول رنگش مثل گچ سفید شد؛بعد صورتی-قرمز شد و بعد مثل ملافه های مامان بزرگم تبدیل به بنفش جیغ شد !خداییش داشتم از ترس سکته میکردم تمام رگهای گردنش زده بود بیرونَ؛شده بود خود آقا چنگیز خان مغول!

کتاب رو از زیر دستم کشید و داد زد:بیرون!! قلبم داشت می اومد تو دهنم اما از اونجاییکه همیشه جلو ناظم ها تخس و مغرورم اصلا به روی مبارک خودم نیاوردم و با ریلکسی تمام سر جام نشستم و  دلت نخواد پامو رو پام انداختم و پرسیدم:چرا؟؟!!! و همین حرکتم بود که دیوونش کرد!

اون روز مامان و بابام و عموم!!!رو کشوند مدرسه(اگه میتونست میگفت کل فامیل به صرف فحش و شیرینی تشریف بیارن!)و بعد از یه سخنرانی مفصل درباره ی انقلاب اسلامی و ارزش های نمیدونم چی چی و زیر پا گداشتن حریم فلان و بیصار! من رو 3 روز از مدرسه اخراج کرد!ما هم دلت نخواد کل اون 3 روز رو رفتیم شمال!

این اولین سابقه ی اخراج از مدرسه بود که البته در این مورد زیاد هم شیطنت به خرج نداده بودم!(نسبت به دست گلای دیگه ای که به آب دادم!)

منتظر پست بعدی و شیطنت مدرسه خراب کن و معلم کُش من باشین!! ماجرای رقص و اخراج دوم در پست بعدی!

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 14:36 توسط کیانا |

تا کی؟...آخه تا کی باید به هر سازی برقصم؟چرا این بار خودم ساز نزنم؟...

یادم میاد چند وقت پیش برای اعضای add لیستم یه سند تو آل زدم:آی آدما..آی بزرگا..دیگه خسته شدم از دنیای تنگ و تاریکتون..تو این دنیا جایی برای تپش های پاک قلب یه دختر ۱۷ ساله نیست....

آره خسته شدم از دنیاتون...خسته شدم از اینکه همه بهم گفتن بزرگ تر از سنت رفتار میکنی و حرف میزنی...حالا میخوام دیگه بچه باشم..حتی بچه تر از سن خودم...!

میخوام بازم اتل متل بازی منم..میخوام بدوم و زندگی رو با تمام وجود فریاد بزنم...میخوام به سرعت چرخش یه فرفره ی کوچیک اسباب بازی از دنیای شما بزرگ ترا فاصله بگیرم...

تو این دنیای شما سهم من جز زخم چیزی نبود...نه دیگه نمیخوام بزرگ تر از سنم رفتار کنم..میخوام کوچولو بشم..اونقدر کوچولو که دیگه دیده نشم...اونقدر کوچولو که دیگه کسی نتونه خنجر به قلب کوچیک پاره پارم بکشه...میخوام بازی کنم بچگی کنم بالا پایین بپرم و با تمام توان سکوت های ناگفته ام را فریاد کنم...

......

انگار چیزی جا گذاشته ام ..

چیزی فراتراز جاذبه ای که مرا به زمین جذب کرده است....

احساس می کنم

غوطه ور شده ام  در بادی که می دانم

مرا کوچ می دهد به سمتی که سایه ها کوتاه می شوند..

نمیدانم ........

مگر روز های که رفت چه چیزی کم داشت

که من هنوز طعم سیر بودن را نمی فهمم؟

چه چیز جا مانده است ؟

که مرا وادار می کند هی ...برگردم پشت سرم را ...وارسی کنم 

  آری این کودکی من است که جا مانده است...

   KIANA

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 18:35 توسط کیانا |

سلام به همه گوگولی مگولیای کهکشانم!!! خوفین؟خوشین؟تعطیلات خوش گذشت؟؟

به ما که خیلی خوش گذشت!! مخصوصا وقتی که ریحانه دختر عمه ی ۱ سال و ۵ ماهم سر سفره ۷ سین وقتی همه جو گیر  -یا مقلب القلوب-  بودن دست کرد و یه مشت سبزه که با بد بختی سبز کرده بودم رو کند و همه رو درسته قورت داد!!!

 یا وقتی که سپیده دختر پسر خاله ی مامانم سر سفره ی شام به جای اینکه بگه: "آقایون اینطرف سینه ی مرغ اضافه اومده از خودتون پذیرایی کنین"  

گفت: "آقایون اینطرف سینه ها باد کرده!!!از خودتون پذیرایی کنین!!!" خلاصه بگم که تعطیلات توپی بود!!!

حالا یکی از نوشته هامو براتون میزارم که حالشو ببرین!! :

 

آمدی و عاشقانه ترین حرف های آسمانی را با انحنای نگاهت برایم تفسیر کردی...

آمدی و به شیوه ی باران در قلبم پر از طراوت تکرار عشق شدی...

آمدی و به سبک خورشید مین حقیقت روحم همچو نور منتشر شدی

و تابیدی بر قلبی که روزگاری به اندازه ی تمام چراغ های خاموش این شهر گرفته بود...

آمدی و میان پریشانی تلفظ درد هایم یاقوت شب چشمانت را به یادگار گذاشتی...


+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 18:43 توسط کیانا |

سلام به همه بچه جینگولای کهکشانی!!

اول از همه بگم ایشالا خیر نبینه اونیکه وبلاگ قبلیمو هک کردایشالا به زمین گرم بخوره حسووود چشم نداشت یه وبلاگ پر طرفدار ببینه!

خوب حالا بذار جریان توچال رو تعریف کنم!: هفته ی پیش  دلتون نخواد! با برو بچ مدرسه از طرف مدرسه رفتیم توچال! از ایستگاه یک که گذشتیم با التماسا و غرغرهای بچه ها خانم صبحانی اجازه داد چادرهامونو در بیاریم!(چادر اجباره تو مدرسه مون!!!) ما همه چادرهامونو در اوردیم و یه نفس راحت کشیدیم اما در کمال تعجب دیدیم ۶ نفر از بچه ها هنوز چادر سرشونه!  

رفتم پیش ساره و بهش گفتم:تقبل الله انفسکم اجمعین!!حاج خانم التماس دعا!!! گفت: التماس دعاهاتو نگه دار  ۲ دقیقه دیگه لازمت میشه!بعد یه چشمک شیطانی زد و رفت پیش حاج خانم های دیگه!

با دستور خانم صبحانی همه حرکت کردیم به سمت ایستگاه دو..چند قدم بیشتر نرفته بودیم که دیدم ساره اینا که همچنان چادر سرشون بود یه چفیه یر اوردن و به صورت پرچم گرفتن روی سرشون!

بعد شروع کردن دسته جمعی فریاد زدن:مرگ بر ضد ولایت فقیه!!!مرگ بر بد حجاب!!! یه لحظه هممون گرخیدیم!! اما بعد با ریشخند های ساره اینا فهمیدیم جریان چیه و یواشکی شروع کردیم خندیدن! خانم صبحانی که فکر میکرد بچه ها تحول انقلابی پیدا کردن قند تو دلش آب میشد!ما هم همچنان زیر زیرکی میخندیدیم!! من و تارا هم چادر سر کردیم و بهشون پیوستیم!

شعار ها همچنان ادامه داشت:وای اگر ... حکم جهادم دهد!! مرگ بر آمریکا! بزرگترین زینت زن حفظ حجاب است!!!

ماشین های پر پسر  از کنارمون رد می شدن و برامون سوت میزدن!! خوب آخه همه که مثل خانم صبحانی خر نیستن که نفهمن جریان چیه!! گاهی وقتا پسر دخترایی که از کنارمون میگذشتن با خنده شعارهامونو تکرار میکردن یا دسته جمعی صلوات می فرستادن!!

 بعد به پیشنهاد من هر وقت پسرا از کنارمون رد می شدن فریاد میزدیم: برادر بسیجی حمایتت میکنیم!!! حمایتت میکنیم!!!  وای که چه برادر بسیجی هایی هم بودن! همه موها مدل ادیسونی! شلوارای بگی یا مدل پلنگی!!یکی یدونه اسکی هم دستشون بود و یه لنگه دمپایی هم گوشه لپشون!!و یه هندسفری هم تو گوششون!

خلاصه اون روز خیلی خوش گذشت و وقتی هم برگشتیم مدرسه.خانم صبحانی گفت:نفری یک نمره به انظباطتون اضافه میشه به خاطر این حرکت انقلابی و جنبش اسلامی!!

در ضمن اومدن بهار و عید نوروز رو به همه شما ستاره های گوگولی مگولی تبریک میگم 

سال خوفی داشته باشین!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 11:36 توسط کیانا |

سلام
به کهکشان بی نشان من خوش اومدین!!
من کیانا 17 ساله از تهران یه دختر فوق العاده شیطون اما خانم و با وقار و هم چنین فوق العاده احساساتی!!عاشق روانشناسیم دعا کنین قبول بشم!
امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد و ستاره های همیشگی کهکشانم بشین!

Home
Email
Night Skin